قدر خویش را خویشتن بداند و بس

قدر خویش را خویشتن بداند و بس.

ببار ای بارون ببار

ببار ای بارون ببار

بر دلم آروم ببار

در شبای تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ای خدا بارون بباره...

يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ

خویشاوند بسیار نزدیکی داشتم که خیلی وقت است که فوت کرده است. متاسفانه ایشان شبش صبح، و صبحش شب نمی شد الا اینکه (العیاذ بالله) کفر خدا و پیغمبر می گفت، در حد بسیار زشت و زننده و رکیک و بسیار زیاد و مکرر در شبانه روز. بویژه وقتی با من روبرو می شد، چون میدانست من از این حرفها بشدت بدم می آید و متنفر هستم، گویی این گفتار باعث خشنودی دلش می شد!!!

حدود ۶ ماه قبل از فوتش، خودش به اخوی بنده گفته بود که هر شب خواب عزرائیل (سلام الله علیه) را می بیند. به اعتقاد بنده، خداوند ارحم الراحمین می خواسته اند به نحوی باب توبه را برای ایشان باز کند که متاسفانه از این فرصت استفاده نکرد.

آخر عمری بدلیل اخلاق بسیار بدی که داشت، همه از اطرافش پراکنده شده بودند و خودش تنها در خانه زندگی می کرد. دیابت شدید داشت که کورش کرده بود. زخمهای پای دیابتی خیلی زیاد و عمیقی داشت که عفونی هم بودند. کف پاهایش بی حس بود (نوروپاتی دیابتی). زخم های معده و دوازدهه داشت که عمل هم کرده بود. خلاصه اعصابش خیلی خراب بود و پیش هیچ دکتری هم نمی رفت. یکی از برادرانش می گفت: یک روز رفتم به ایشان سر بزنم دیدم خون بالا آورده و در حالت تقریبا" بی هوش کف زمین افتاده. بردیمش بیمارستان. در بیمارستان آزمایش خون و سونوگرافی انجام دادند و گفتند که سنگهای صفراوی بسیار زیاد و بزرگ دارد و باید بصورت اورژانسی عمل کند. حالش که در بیمارستان کمی خوب شده بود دوباره شروع کرده بود به کفرگویی و ناسزا به پرسنل بیمارستان. طبق دستور پزشک جهت آرام کردنشان، یک آمپول هالوپریدول به ایشان می زنند. کمی به خواب می رود ولی بعد از به هوش آمدن مجددا" شروع به کفرگویی و ناسزا می کند و به برادرشان با فریاد می گوید: مرا از اینجا ببر، دیشب خواب عزرائیل را دیدم. آمده تا جانم را بگیرد. دکتر مجددا" دستور تزریق یک آمپول هالوپریدول می دهد که اینبار ایشان به کما می رود و دیگر بهوش نمی آید.

من درمراسم تشییع جنازه ایشان بودم. جنازه ۲ ساعت در گرمای خرداد ماه آبادان روی زمین مانده بود و کسی نبود تا بر آن نماز بگذارد. اخوی ایشان می گفت: علتش این است که خدابیامرز اصلا" این جور مسائل را قبول نداشت.

بعد از فوت ایشان خواب دیدم، ... یک کاسه بدست گرفته و برای ایشان صدقه جمع می کند. به من که رسید، من با کراهت ۲۰ ریال در کلاه انداختم. اخوی من می گفت حدود دو هفته هر شب در خوابم می آمد و جلوی راهم را می گرفت و می گفت: فرید یه کاری بکن. اخوی بنده هم یک گوسفند برایشان قربانی کرد و گفت که بعد از قربانی کردن گوسفند دیگر به خوابم نیامد.

امیدوارم پروردگار متعال بخاطر قلب رئوف و دست سخاوتمندی که داشت، گناهانش را ببخشاید و روحش را قرین رحمتش بفرمایند. آمین یا رب العالمین

عجب عمرا تموم شد ...

تو نگاه تو تو نگاه من
رنگ باوری نمونده نمونده
دست زندگی گرد حسرتی
روی چهرمون نشونده نشونده
عجب عمرا تموم شد که دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موندو ناتموم شد
چه خاطرات شیرینی که موندو ناتموم شد

حالا روزگار پاییزو بهار میگذره خبر نداریم
جز سپیدی موی تیرمون انگار که سحر نداریم
خط به خط فلک روی گونه ها نقش رنگ غم کشیده
زندگی چنان اشک حسرتی از چشم ما چکیده

من شکسته تو شکسته از گذشت عمرا خسته
جای پای روزگاره روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو نگاه من رنگ باوری نمونده نمونده
دست زندگی گرد حسرتی
روی چهرمون نشونده نشونده
عجب عمرا تموم شد که دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موندو ناتموم شد
چه خاطرات شیرینی که موندو ناتموم شد
عجب عمرا تموم شد که دور از هم حروم شد
عجب عمرا تموم شد که دور از هم حروم شد