ای شیث

خطاب پروردگار متعال به شیث (از اولیاء الهی): ای بنده ما شیث، تو بر قضای الهی صبر نکردی و اسیر مکر شیطان شدی. حال، اگر تو را از ما ننگ است، ما را از تو ننگ نیست. و اگر روزی با منت ما را نمی خواهی، ما بی منت به تو روزی می دهیم. تو از ما نگریز که ما با آغوش باز، پذیرای توایم.

ای کریمی که از خزانه غیب، گبر و ترسا وظیفه خور داری- دوستان را کجا کنی محروم، تو که با دشمن این نظر داری

من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود؟

سر نه چیزی‌ست که شایستهٔ پای تو بود

ذره‌ای در همه اجزای من مسکین نیست

که نه آن ذره معلق به هوای تو بود

شیخ اجل، سعدی

موسیقی آرامبخش

در پائین، لینک موسیقی آرامبخشی با عنوان

"La petite fille de la mer" ساخت آهنگساز بزرگ، ونجلیس را تقدیم دوستان عزیزم می کنم. شب موقع خواب گوش بدهید و با آرامش بخوابید و خوابهای خوش ببینید. روز و روزگارتان خوش و فرخنده و خجسته باد. پاینده باشید.

https://youtu.be/P6qoTPhhv9w?si=NYgX9Z3MtlpKdP9w

راهکار برون رفت از کم آبی

یکی از خواننده های این صفحه از من خواسته بود تا بجای انتقاد، پیشنهاد سازنده بدهم. توصیه اکید به این خواننده دارم تا به مطالب قبلی که من در طول این چند سال بویژه در مورد مدیریت و مهندسی منابع آب و آبخیزداری نوشتم مراجعه کنند. بطور خلاصه، مطالب این چند سال در مورد آب و مدیریت و مهندسی منابع آب را بصورت فهرست وار در ذیل مجددا" یاد آوری می کنم، گرچه می دانم گوش شنوایی نیست و مانند آب در هاون کوبیدن است:

۱) ایران از قدیم الایام یک کشور خشک و کم آب بوده و مدیریت آب بصورت سنتی از قدیم بصورت قنات و آب انبار بوده است. بنابراین باید آبهایی که بصورت سیلاب در پاییز و زمستان، هرز می روند به نحوی جهت استفاده در فصول خشک و کم آب سال، هدایت و ذخیره سازی شوند.

۲) قطع درختان فاجعه ای است که باید جلوی آن گرفته شود و برای آن مجازاتهای سنگین در نظر گرفته شود.

۳) درختکاری و احترام به درختان باید یک فرهنگ جامع و فراگیر در سطح جامعه شود.

۴) همیشه باید علاج واقعه را قبل از وقوع کرد. اینکه تابستان فرا برسد و مسئولین کاسه چه کنم چه کنم در دست بگیرند هیچ دردی را دوا نخواهد کرد. مورچگان نیز برای زمستان خود غذا ذخیره می کنند. چرا مسئولین وزارت نیرو و آبفای کشور ما نباید برنامه ریزی در خصوص آب و صیانت از منابع آب داشته باشند.

۵) استخراج آبهای ژرف فاجعه دیگری است که نه فقط به رفع کم آبی کمک نمی کند بلکه باعث خشکسالی بیشتر و فرونشست فلات ایران در بخشهای مختلف خواهد شد.

۶) در آخر نمونه ای را خدمت همگان مثال می زنم. سیلاب سال ۹۸ را همگان به یاد داریم. آنچنان شدید بود که در برخی مناطق تا ۶ ماه، آب به سطح نرمال قبلی خود پایین نرفت. اگر مسئولین وزارت نیرو و آبفا از قبل جهت مهار اینگونه آبها برنامه ریزی کرده بودند، تا سالها نه در بخش کشاورزی نه در بخش صنعت و نه حتی در بخش خانگی کمبود آب نداشتیم.

یادم به خواب عزیز مصر افتاد که داستانش در سوره مبارکه یوسف آیه شریفه ۴۳ ذکر شده:

وَقَالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرَىٰ سَبْعَ بَقَرَاتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلَاتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَاتٍ ۖ يَا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُؤْيَايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّؤْيَا تَعْبُرُونَ

و پادشاه [مصر به بارگاه نشینانش] گفت: پی در پی در خواب می بینم که هفت گاو لاغر، هفت گاو فربه را می خورند، و نیز هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک را مشاهده می کنم؛ شما ای بزرگان! اگر تعبیر خواب می دانید درباره خوابم نظر دهید.

حضرت یوسف سلام الله علیه چندین هزار سال پیش با مدیریت خود توانست بمدت ۷ سال گندم کشور مصر را تامین کند بدون اینکه دچار مشکل شوند ولی اکنون مسئولین کشور ما در قرن ۲۱ دائما" آه و ناله می کنند که نمی شود، نمی توانیم، نداریم. واقعا" که جای بسی تاسف است.

به والله بسیار زشت است که در قرن ۲۱ با این همه تکنولوژی، مسئولین ما بیایند و بگویند آب کم داریم، برق نداریم و ...

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

سرجهازی

شیرازی ها یک اصطلاحی دارند بنام "سرجهازی" و برای یک شخص خاصی این اصطلاح را بکار می برند. اگه گفتی این اصطلاح را برای چه کسی استفاده می کنند؟

سخنی با رئیس جمهور

آقای پزشکیان

ریاست جمهوری اسلامی ایران

سلام علی من اتبع الهدی

وظیفه شرعی، اخلاقی و عرفی خود دیدم که چند نکته را حضورتان متذکر شوم.

اگر خودتان بخواهید به نحوه کشورداری خودتان از ۲۰ نمره بدهید، چه نمره ای می دهید. بقول الله جل جلاله و عظم الشانه: کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا.

آن از سیاست خارجی و وزیر خارجه تان که نتوانستید با جهان تعامل قابل قبولی داشته باشید که باعث طمع و تعرض اجانب به خاک ایران شد. آن از سیاست اقتصادی و وزیر اقتصادتان که باعث تورم وحشتناک و لجام گسیخته شده و هر روز بدتر از دیروز. آن از وزیر نیرویتان و وضع آب و برق و ناترازی های انرژی. باز هم بگویم؟

در همین صفحه عرض کرده بودم که جنابعالی پا جای حسن روحانی، رئیس جمهور پیشین گذاشته اید و من اصلا" به مسیری که می پیمائید خوش بین نیستم.

امیدوارم، البته امیدوارم که این کشور را تبدیل به سوریه ای دیگر نکنید.

یکبار برای همیشه با شجاعت اعلام کنید که نمیتوانید چرخ این کشور را بچرخانید و از مقام خود کناره بگیرید.

والسلام علی من اتبع الهدی

دیگه اون ممه رو لولو برد!

من واقعا" درک نمی کنم که بعضی از همکاران دانشگاه علوم پرشکی ایران مستقیم در چشمان من خیره نگاه می کنند و فکر می کنند که مخاطب آنها (یعنی من) از ارتباطات کاری هیچ درکی ندارم و یا مثلا" نمی فهمم و هیچ چیز حالیم نیست ولی خودشان علامه دهرند و خیلی می فهمند. فلذا طوری با آدم صحبت می کنند که واقعا" به شعور آدم برمی خورد. کانه من هیچ چیز نمی فهمم. بقول مرحوم حسین محب اهری در سریال پایتخت: "داداش تو شاخ ما رو دیدی فکر کردی که ما دم هم داریم!". نه عمو جون بقول آقای دکتر احمدی نژاد: "دیگه اون ممه رو لولو برد!". دیگه اون زمان گذشت که بتوانید از حسن نیت و خوش قلبی دکتر شتاب بوشهری سوء استفاده کنید. حالا یه خورده بروید توی آزمایشگاه (بدون آب و برق) زحمت بکشید تا قدر عافیت بدانید. آره قربونش..

وجدان کاری

من در تمام دوره کاریم، حداقل در دانشگاه علوم پرشکی ایران، فقط یک نفر، تکرار می کنم فقط یک مسئول دانشگاهی و وزارتی را دیدم و از نزدیک شاهد بودم و شهادت می دهم که بینی و بین الله، وجدان کاری داشت و آن هم سرکار خانم دکتر فاطمه سادات نیری بود. ایشان در بازه زمانی سالهای ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۳ ریاست دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران (و دانشگاه ادغامی علوم پزشکی ایران) بودند. ایشان قبل از حضور همه معاونین و مدیران دانشکده پزشکی، حدود ساعت ۶ صبح در دفترشان در دانشکده پزشکی حاضر می شدند و بعد از همه معاونان و مدیران این دانشکده، محل کار خویش را ترک می کردند. ایشان خودشان کارتابل مربوط به خودشان را باز کرده و مستقیما" دستورات لازم مربوط به هر نامه را می دادند و همیشه در همه امور کاری، قویا" پیگیر بودند. وجدان کاری یعنی همین.

اگر پست وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی شایسته کسی باشد، آن شخص فقط ایشان است نه افرادی مثل نمکی، عین اللهی یا ظفرقندی که اصلا" خبر ندارند توی کارتابل کاریشان چه خبر است..

پانسمان نابجا

بجای سر زخمی، دست سالم را پانسمان نمی کنند عمو جان. آره قربونش ...

جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت

در شرایط بسیار خطیری قرار داریم. گاهی اوقات دوست دارم و حتی احساس تکلیف می کنم مطالبی در اینجا بنویسم. مثلا" در رابطه با کاترینات (کاترین شکدم و کاترین اشتون) و ...

یادم به گفته آن بزرگ می افتد که: جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت.

بقول سعدی: بعد از تأمل این معنی، مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم.

آره پدر جان، جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت.

استاد راهنما

برخی از دانشجویان به بنده لطف دارند و با من در مورد پایان نامه خودشان تماس می گیرند و مشاوره می گیرند. گاهی از ایشان سوال می کنم که مگر شما استاد راهنما ندارید؟ چرا از ایشان سوال نمی کنید و مشورت نمی گیرید؟ می گویند: استاد راهنمای ما ...

من مخلص همه شما هستم. اما چرا من باید جور استاد راهنمای پایان نامه ای را بکشم که هیچ نقشی در آن ندارم؟

باز هم برمیگردیم به همان مطالبی که چندین بار در همین صفحه عرض کردم. وقتی شاخصهای جذب هیات علمی توسط وزارت بهداشت از اساس اشکال داشته باشد، نتیجه اش همین می شود. اینجا چه کسی متضرر می شود؟ دانشجوی بیچاره!

انتقام

انتقام چیز تلخی است. تلخ تر از هر داروی کشنده.

بخشی از دیالوگ پایانی کارتون قدیمی کنت مونت کریستو

خیال خوش عاشقانه ی من

تو آه منی اشتباه منی چگونه هنوز از تو میگویم

تو همسفر نیمه راه منی چگونه هنوز از تو میگویم

پناه منی تکیه گاه منی که زمزمه ات مانده در گوشم

گناه منی بی گناه منی که بار غمت مانده بر دوشم

بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم

خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم

بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم

خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم

صدای توام پا به پای توام تو میبری ام رو به خاموشی

غریبه ترین آشنای توام که میکشدم این فراموشی

تمام منی نا تمام منی چه بغضی بدی در گلو دارم

بیا و بگو فکر حال منی ببین که هنوز آرزو دارم

بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم

خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم

بهانه ی من بغض خانه ی من گرفته دلم گریه میخواهم

خیال خوش عاشقانه ی من همیشه تویی آخرین راهم

مرد تنها و خسته

تنها و خسته با لباسهای خاکی در آن جاده پیچ در پیچ و طولانی، مردی می گذرد. خسته از سالهای دور و دراز. خسته از آن همه رنج و صبوری. بسی فرسوده. اما نگاهی امیدوار به افق دوردست ...

السلام علیک یا حجت ابن الحسن العسکری و رحمت الله و برکاته

گذشته، حال، آینده

گذشته فریبم داد ...

حال، عذابم می دهد ...

از آینده وحشت دارم. یک وحشت عجیب ...

یک شب تابستانی در خوابگاه

من در دوره کارشناسی ارشد، طی سالهای ۷۳ تا ۷۶ در ساختمان ۱۲ کوی دانشگاه در طبقه اول در یک اتاق ۶ نفره به همراه چند تن از دوستانم ساکن بودم. داخل اتاقها کولر یا سیستم خنک کننده نبود. یک کولر در یک انتهای سالن و یک کولر دیگر در انتهای دیگر سالن قرار داشت. طول سالن هر طبقه حدود ۴۰ متری بود. اتاقها در طول سالن قرار داشتند. هوا که گرم می شد، دانشجوها برای اینکه اتاقشان خنک بشود، پنجره اتاق را باز می گذاشتند، درب اتاق را هم باز می گذاشتند و یک ملحفه جلوی درب آویزان می کردند که درون اتاق دیده نشود. بدین ترتیب بخش کوچکی از هوا خنک راهرو وارد اتاق می شد. برخی دیگر در یک اقدام ابتکاری، یک مقوا کنار درب ورودی اتاق خود به سمت باد کولر آویزان می کردند تا حجم بیشتری از باد کولر را به داخل اتاق هدایت بکنند. بعضی از بچه ها هم که گرمایی بودند، پیراهن خودشان را هم در می آوررند. البته بعضی دیگر هم بودند که پا را از این هم فراتر می گذاشتند و مرزهای حیا را در می نوردیدند!

خوب یادم هست که سال ۷۵ در چنین روزهایی که هوا گرم بود نیمه شب بیدار شدم که بروم دستشویی (ببخشید). حدود ساعت ۲ نیمه شب بود. شبها برای اینکه در مصرف برق صرفه جویی بشود، فقط ۲ عدد لامپ مهتابی، یکی در ابتدا و یکی در انتهای سالن روشن می گذاشتند. اکثرا" هم لامپها نیمه خراب بودند و بصورت کم نور و چشمک زن، نور می دادند. اتاق ما در وسط سالن بود. یعنی محوطه جلوی آن تقریبا" تاریک بود. من از اتاق خارج شدم که بروم به سمت دستشویی که در آنسوی سالن تقریبا" روبروی اتاق ما قرار داشت. دیدم یکی از دوستان اتاق بغلی ما در جلوی درب اتاق روبرویی اتاق خودشان ایستاده. حالا چرا؟ بخاطر اینکه دانشجوهای آن اتاق خیلی شلوغ و پر سر و صدا بودند و اصلا" رعایت حال بقیه را نمی کردند و تا پس از نیمه شب نیز سر و صدا می کردند. دوست ما با آن قامت تنومند در جلوی درب اتاق این دانشجویان شلوغ پشت ملحفه سفید ایستاده بود. اما چیزی که واقعا" خنده دار بود این بود که این دوست ما بدن بشدت پشمالویی داشت. ایشان فقط یک شورت اسلیپ پایش بود!! راهرو تاریک، نور از توی اتاق فقط نیمه قدامی ایشان را روشن می کرد. فقط یادم هست که ایشان از پشت ملحفه به آن دانشجویان شلوغ گفت: آقا خجالت بکشید! نصفه شبه! شنیدم که یکی از دانشجویان از درون اتاق گفت: شما خجالت بکش که با شورت اومدی درب اتاق! ایشان پاسخ داد: من از توی رختخواب اومدم بیرون. انتظار نداشتید که با کت و شلوار خدمتتون برسم!!! من نمی دونستم که از نورپردازی ویژه بدن این دوستم بخندم یا از حاضر جوابی ایشان. نصفه شب، توی خواب و بیداری مرده بودم از خنده ...

ای دریغ و افسوس بر این بندگان ...

يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ (۳۰)

ای دریغ و افسوس بر این بندگان ...

سوره مبارکه یس آیه شریفه ۳۰

ای روزگار

آتشی در خرمن هستی من افتاده بود

تا برآرد روزگار از روزگار من دمار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی، بی گدار

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

غرقه ی غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیل تسلیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سرنوشت

ورد آهم دم بدم: " ای روزگار، ای روزگار"

تاج عشق آری به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی (شهریار)

درس سحر

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

ما درس سحر ...

حافظ

تا بهار دلنشین

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ویران من

تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان

تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان

چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی

چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان

باز آ ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم

چون لاله تنها ببین بر چهره داغ حسرتم

ای روی تو آیینه ام عشقت غم دیرینه ام

باز آ چو گل در این بهار سر را بنه بر سینه ام

بیژن ترقی

مغز مانند عضله

بدن سازها را دیده اید. چه عضلات ورزیده ای دارند. مغز هم دقیقا" مانند عضلات است. هر چقدر بیشتر از آن کار بکشید و فعالیت بکند، ورزیده تر می شود.

برخی ها بخش آنالیتیک (تجزیه و تحلیل) مغزشان خیلی خوب کار می کند. مثل افرادی که ریاضیاتشان خوب است. برخی ها بخش محفوضات مغزشان خیلی خوب عمل می کند مثل اساتید علوم انسانی. اگر می خواهیم که دچار آلزایمر (فراموشی) نشویم باید بخش ضعیف مغزمان را قوی بکنیم. مثلا" اگر محفوضاتمان ضعیف است آن را با حفظ کردن متونی مثل اشعار و نوشته های دیگر تقویت بکنیم و اگر ریاضیاتمان ضعیف است، آن را قوی بکنیم.

و صلی الله علی رسول الله و سلم

الهی الهی

الهی دلی ده که جای تو باشد

لسانی که در وی ثنای تو باشد

الهی بده همتی آنچنانم....

که سعیم وصول بقای تو باشد

الهی چنانم کن از عشق خودمست

که خواب و خورم از برای تو باشد

الهی عطاکن بفکرم تونوری

که محصول فکرم دعای تو باشد

الهی عطاکن مرا گوش قلبی

که آن گوش پر از صدای تو باشد

الهی چنان کن که این عبدمسکین

برای تو خواند برای تو باشد

الهی عطا کن بر این بنده چشمی

که بینائیش از ضیای تو باشد

الهی چنانم کن از فضل و رحمت

که دائم سرم را هوای تو باشد

الهی چنانم کن از عیب خالی

که هستیم محو و فنای تو باشد

الهی مرا حفظ کن از مهالک

که هر کار کردم رضای تو باشد

الهی ندانم چه بخشی، کسیرا

که هم عاشق و هم گدای تو باشد

الهی بطوطی عطاکن بیانی

که نطقش کلید عطای تو باشد

طوطی همدانی

شب سمور

شنیده ایم که محمود غزنوی شب دی

شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت

گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت

لب تنور بر آن بی نوای عور گذشت

علی الصباح بزد نعره ای که ای محمود!

شب سمور گذشت و لب تنور گذشت

ملا احمد نراقی