نمام و فتان

نمام و فتان بجز آتش جهنم در دنیا و آخرت نصیبی نخواهد داشت. و صلی الله علی محمد و سلم

حدیث قدسی

قال رسول الله صلى الله عليه و سلم : قالَ اللّه ُ عَزَّ و جلَّ : ··· مَن تَقَرَّبَ إلَيَّ شِبرا تَقَرَّبتُ إلَيهِ ذِراعا ، و مَن تَقَرَّبَ إلَيَّ ذِراعا تَقَرَّبتُ إلَيهِ باعا ، و إذا أقبَلَ إلَيَّ يَمشي أقبَلتُ إلَيهِ اُهَروِلُ.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: خداوند عزّ و جلّ فرمود: ··· هر كه يك وجب به من نزديك شود، يك گز به او نزديك مى شوم و هر كه يك گز به من نزديك شود، يك رَش به او نزديك مى شوم و هر گاه قدم زنان سوى من بيايد، من دوان دوان سويش مى روم.

یادتان هست که عرض کردم هرگاه یک قدم بسوی ذات مقدسش برداشتم، او ۱۰ قدم بسوی من آمد. این یک حدیث قدسی بود که از آن بی اطلاع بودم و امروز به آن برخوررم و در اینجا گذاشتم.

سبحان ربی الاعلی و بحمده

وا اسفا!

متاسفانه اعضاء خانواده، دوستان و یا آشنایان بعضا" در پیام رسانها و شبکه های اجتماعی برای من ویدئوهایی را ارسال می کنند که تغییرات ۱۸۰ درجه ای بعضی از افراد را که غالبا" شخصیت های شناخته شده و معروفی هم هستند را نشان می دهد که معمولا" در جهت منفی هم هست. واقعا" متاسف می شوم وقتی میبینم یک فردی تا این حد از اصول و عقائدی که (ظاهرا") به آنها گره خورده بوده فاصله می گیرد و اینچنین به آنها پشت می کند و به شخصیت خودش توهین کرده، آنرا تخریب می کند و یک شخصیت ضد فرهنگی بخودش می گیرد.

سید وحید! ان شاء الله که تو جزو آنها نیستی که گذر زمان شخصیتشان را نابود کرد و جز افسوس نمی توان چیزی گفت. افسوس و صد افسوس. وا اسفا ...

و صلی الله علی محمد رسول الله

نسخه مجرب رایگان

در سالهای ۹۰-۸۹ در گروه نانوفناوری پزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران بعنوان عضو هیات علمی مشغول به تدریس بودم. در رابطه با سنتز نانو و میکروذرات و تبلور (کریستالیزاسیون) مطالعه و تدریس می کردم. بعد از ادغام این دانشگاه با دانشگاه علوم پزشکی تهران، در سالهای ۹۲-۹۱ در گروه سم شناسی بالینی دانشکده پزشکی دانشگاه ادغامی مستقر در بیمارستان بهارلو (واقع در میدان راه آهن تهران) مشغول به کار بودم. با یکی از پزشکان متخصص محترم آنجا که متخصص یورولوژی بود دوست شدم. یک روز از ایشان خواهش کردم زمانی که سنگ کلیه یا مثانه را با جراحی از مریض خارج می کنند، اگر تعدادش زیاد است و جهت مقاصد تشخیصی نیازی ندارند، آنها را به من بدهند تا رویشان آزمایش بکنم (دکتر بوشهری تو دیگه کی هستی؟!). ایشان هم با بزرگواری قبول کردند. من یک آزمایش ترتیب دادم: یک محلول رقیق از شربت مگنزیم هایدروکساید (همان هیدروکسید منیزم خودمان) در ۱۰۰ میلی لیتر آب در یک بشر ۲۵۰ سی سی درست کردم. یکی از سنگها را با آب شستم و بعد از خشک کردن، با ترازوی ۴ رقم اعشار وزن کردم و وزن آن را یادداشت کردم. بشر را روی مگنت استیرر قرار دادم و روی سرعت ملایم همزن تنظیم کردم. سنگ را درون بشر قرار دادم. هر ۱۰ دقیقه سنگ را خارج می کردم و بعد از خشک کردن با دستمال کاغذی آن را بدقت وزن می کردم و وزن آن را یادداشت می کردم. نتیجه این شد که بعد از ۲ ساعت، وزن سنگ ۲۰% کم شد!!!

خلاصه کلیه های خودم دو تا سنگ ۵ میلی متری داشت گفتم اول روی خودم آزمایش می کنم. هر شب یک قاشق غذاخوری شربت هیدروکسید منیزیم با یک لیوان آب قبل از خواب می خوردم و سپس می خوابیدم. بعد از دو هفته سونوگرافی کردم، از سنگها خبری نبود. خوشبختانه طی این مدت دردی هم متحمل نشدم.

بعد از چند وقت اخوی من از ساوه زنگ زد و گفت که خون ادراری پیدا کرده و دچار سوزش ادرار و درد پهلوی شدید شده. به پزشک متخصص که مراجعه کرده، ایشان گفته که باید فورا" سنگ شکن انجام بدهی. به من گفت، گفتم اخوی بیا این نسخه را که روی خودم پیاده کردم شما هم انجام بده، ضرر ندارد. ایشان با کمال میل پذیرفت. البته چون سنگ ایشان ۹/۵ میلی متر بود توصیه کردم دو بار در روز شربت بخورد که ایشان هم انجام داد. بعد از یک هفته تماس گرفت و گفت که سنگ دفع شد. گفتم الحمدلله رب العالمین.

نفر بعدی یکی از معاونین دانشگاه علوم پزشکی ایران در سال ۱۳۹۴ بود که همینطوری اتفاقی یک روز به من گفت که: "امروز باید بروم سنگ شکن چون یگ سنگ ۹ میلی متری دارم". من پیشنهاد مصرف شربت را به ایشان دادم و ایشان هم چون مرا می شناخت و به من اطمینان کامل داشت، قبول کرد. فقط از ایشان خواهش کردم که بعد از دو هفته به همان سونوگرافی برود که سنگش را تشخیص داده. ایشان هم قبول کرد. بعد از حدود دو هفته دیدم یک روز صبح داره داد میزنه "دکتر بوشهری! دکتر بوشهری!". رفتم و عرض کردم: "چی شده؟" گفت: "از سنگ خبری نیست. متخصص سونوگرافی گفته اصلا" چنین چیزی امکان نداره. مگر میشود؟"

نفر بعدی یکی از دانشجویان خودم بود. یک روز صبح که وارد دانشکده پزشکی شدم و داشتم به سمت انتهای راهرو حرکت می کردم، دیدم یکی از دانشجویانم که کارشناسی ارشد نانوفناوری پزشکی می خواند سراسیمه از پشت سر، مرا صدا می زند. برگشتم و پس از سلام و احوالپرسی به من گفت که یک سنگ ۹ میلی متری در کلیه اش دارد و وقت سنگ شکن از بیمارستان میلاد را گرفته است. به من گفت که: "شنیده ام که دارویی برای سنگ کلیه یافته اید". عرض کردم: "روی چند نفری آزمایش کرده ام و بحمدالله نتایج بسیار خوب بوده است". ایشان نسخه را از من طلب کرد و من در طبق اخلاص نهاده و به ایشان تقدیم کردم. الحمدالله رب العالمین روی ایشان هم جواب داد.

خوب علت چیست؟

من روی سنگهای اگزالاتی و اوراتی کار کردم و اثر این شربت را روی این سنگها بررسی کردم و روی سنگهای دیگر بررسی نکردم.

سنگهای اگزالاتی و اوراتی پایه اسیدی دارند. زمانی که شب در خواب هستیم و بویژه آب کم می خوریم. اسید اگزالیک و اسید اوریک در ادرار تغلیظ می شوند و فرصت پیدا می کنند تا متبلور شوند. بعد از تشکیل هسته سنگ که بسیار ریز است، لایه های بعدی اسید اگزالیک و اسید اوریک بتدریج و خیلی آهسته هر شب بر روی همان هسته می نشینند و بدین ترتیب، سنگ، رشد می کند. تنها کاری که من کردم این بود که این فرآیند را معکوس کردم. یعنی با قلیایی کردن ادرار، لایه های اسید اگزالیک و اسید اوریک را از روی سنگ برداشتم.

ای کاش در آینده ای نزدیک، به همین سادگی بشود سرطان را هم درمان کرد.

نسخه برای حل کردن سنگهای ادراری اگزالاتی و اوراتی: هر شب قبل از خواب، یک قاشق غذاخوری شربت هیدروکسید منیزیم (نه آلومینیوم ام جی اس) به همراه یک لیوان آب به مدت یک تا دو هفته. در صورت بزرگ بودن سنگ، ۲ بار در روز تکرار شود. البته بشرط آنکه ناراحتی کلیوی دیگری مثل بالا بودن کراتینین خون بدلیل ضعف کلیه ها نداشته باشند.

در رابطه با نحوه حل کردن لجن و سنگهای صفراوی در صفحه شخصی اینستاگرامم توضیح داده ام.

و من الله توفیق

و صلی الله علی محمد و سلم.

خروس ناقلا

حدود سال ۱۳۶۰ بود. وقتی که ما در یکی از روستاهای غرب بندر انزلی بنام کپورچال ساکن بودیم. منزل بزرگی داشتیم. ۲۰۰ متر زیربنا و حدود ۲۰۰۰ متر زمین. در آن زمین همه جور پرنده پرورش میدادیم. مرغ و خروس، اردک، غاز، بوقلمون و مرغ روسی (مرغ شاخدار یا مرغ مروارید). یک خروس سفید و سیاه داشتیم که خیلی عجیب بود. یک روز گم شد. هر چه گشتیم پیدا نشد. حدود سه چهار روزی گذشت. من تصمیم گرفتم موقع ظهر که از دبستان (کلاس پنجم) به منزل برمی گردم صدای اذان هر خروسی را که در مسیر می شنوم ببینم خروس ماست یا نه. هر خروسی که اذان می گفت نگاه می کردم. خوشبختانه حیاط اکثر خانه ها در آن روستا دیوار نداشت و سیم خاردار بود. چند خروس اذان گفتند و نگاه کردم دیدم خیر، خروس ما نیست. یکی از خروسها در یکی از خانه های نزدیک منزل ما که اذان گفت نگاه کردم دیدم خود شیطونشه. رفته قاطی مرغهای همسایه و آنجا جا خوش کرده. همسایه بیچاره هم نمیدونسته از کجا آمده. خلاصه به همسایه گفتیم و ایشان خروس را پس داد.

این اتفاق گذشت تا یک روز دیدیم که یک چشم همان خروس کور شده. نفهمیدیم چطور. روزهای بعد می دیدیم هر روز بعد از ظهر آن خروس با سر و صورت خونین و مالین در خانه است. متوجه نمی شدیم که چه اتفاقی برایش افتاده. یک روز تصمیم گرفتم که خروس را زیر نظر بگیرم ببینم جریان چیست. از پشت پنجره رویش زوم کردم. پاییز بود. حدود ساعت ۴ بعد از ظهر دیدم خروس خیلی آهسته و چراغ خاموش بدون اینکه کسی متوجهش بشود آرام آرام قدم زنان از حیاط خانه رفت به پشت منزل و پرید روی دیوار و رفت داخل کوچه. من هم بدنبالش رفتم. بطوریکه متوجهم نشود از بالای دیوار خانه، داخل کوچه را نگاه کردم. دیدم آهسته از داخل کوچه از بین سیم خاردارها وارد باغ همسایه شد و از آن باغ وارد باغ دیگری شد. در داخل آن باغ پر بود از مرغ و خروس و اردک و غاز و بوقلمون. خدا شاهده چنان صحنه عجیبی از آن خروس دیوانه دیدم که هنوز یادم هست و فکر نمیکنم تا آخر عمر از خاطرم برود. آن خروس شروع کرد با جنگیدن با خروس آن باغ!!! عجیب این بود که هیکل خروس آن باغ حدود ۴ برابر خروس ما بود!!! خلاصه حدود نیم ساعتی جنگید و با سر و صورت خونین دوباره برگشت به خانه ما. من جریان را به اعضاء خانواده گفتم و کلی خندیدیم.

ما کلی مرغ و خروس در باغ پروش می دادیم ولی این جانور یک چیز دیگر بود.

فکر کنم برای گسترش قلمرو اش می رفت می جنگید!!! شما چی فکر می کنید؟

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست...

خیام

داستان یک پژوهش

امشب می خواستم یک قصه واقعی برایتان تعریف بکنم. قصه یکی از تحقیقات خودم.

بدلیل شغل پدر، من به اتفاق خانواده در سال ۱۳۵۷ به روستایی در ۲۰ کیلومتری بندر انزلی بنام کپورچال مهاجرت کردیم. در آن موقع روستایی جنگلی بود. در آن موقع تقریبا" بجز یک دستگاه تلفن قدیمی که در مرکز مخابرات این روستا وجود داشت، هیچگونه وسایل ارتباط جمعی در آن وجود نداشت. از کلاس دوم دبستان تا سوم راهنمایی در آن روستا بودم (دبستان در مدرسه توانا که اکنون هنرستان کار دانش شهید مطهری است و راهنمایی در مدرسه فجر) تا دو ماه اول سال تحصیلی ۶۵-۶۴ که اول دبیرستان را به دبیرستان فردوسی بندرانزلی می رفتم.

بگذریم، حدود سال ۱۳۶۰ که من در کلاس پنجم ابتدایی بودم، منزلمان تقریبا" پشت چلوکبابی پرویز بود. صبح از کوره راه روستایی پشت منزل به سمت دبستان حرکت می کردم و ظهر از همان مسیر به خانه برمی گشتم. خوب یادم هست که بهار بود و حدود ماههای اردیبهشت و خرداد. هوا شرجی شدید و گرم بود. ظهر که به منزل برمی گشتم کوچه ای بود که در یک سمت آن یک خانه گالی پوش (دارای سقف پوشال برنجی) بود. در آن موقع آن کوچه دیوار نداشت و منازل مردم با سیم خاردار از مسیر کوچه جدا می شدند. آن خانه گالی پوش پر از زنبورهای بسیار درشت به اندازه حدود دو بند انگشت بود. چون آن خانه دیوار نداشت، آن زنبورها در فضای کوچه رفت و آمد می کردند. شاید به جرات می توانم بگویم حدود دو سه هزارتایی بودند و وقتی بال می زدند صدایی شبیه هواپیماهای جنگ جهانی اول از خود در می آوردند. من واقعا" می ترسیدم و هر بار با ترس بسیار از آن کوچه رد می شدم. بخاطر همین ترس، آن صحنه هنوز در ذهنم وجود دارد.

این گذشت تا مجددا" بدلیل شغل پدر در سال ۱۳۶۴ به شهر ساوه مهاجرت کردیم. کل دوره دبیرستان را در دبیرستان شریعتی (اکنون دبیرستان امام محمد باقر علیه السلام) گذراندم. سال چهارم دبیرستان (دیپلم) بودم که روز ظهر جمعه داستانی از رادیو پخش می شد که حسابی توجه من را به خود جلب کرد. داستان این بود که پادشاهی با وزیر حکیمش جهت تفریح و تفرج به خارج از شهر می رود و در کنار جوی آبی در سایه یک درخت منزل می گزینند. در آنجا پادشاه سوسک بسیار زشتی را می بیند و از وزیر حکیمش سوال می کند که "ای حکیم! حکمت خلقت این سوسک زشت چیست؟! این سوسک به چه درد می خورد". حکیم عرض می کند: "حتما" حکمتی دارد که ما فعلا" نمی دانیم". این اتفاق می گذرد و به قصر برمی گردند. چندی بعد پادشاه بیمار می شود و زخمی چرکین و عفونی بر روی پایش ایجاد می شود که با هیچ داروی معمول آن زمان درمان نمی شود تا اینکه وزیر حکیم پادشاه ضمادی درست می کند و بر روی زخم می مالد و آن زخم بزودی خوب می شود. پادشاه از وزیر حکیم و دانشمند و فرزانه خود می پرسد: "این ضماد از چه ساخته شده بود؟". حکیم عرض می کند: "از همان سوسک زشت!!!". "پادشاها! عرض کرده بودم که ما فعلا" حکمت خلقت این سوسک زشت را نمی دانیم". این داستان را هم در ذهنتان داشته باشید تا بقیه ماجرا را تعریف بکنم.

گذشت و من کارشناسی خود را در سال ۱۳۷۲ در رشته زیست شناسی گیاهی گرفتم. بعد کارشناسی ارشد خود را در رشته سم شناسی پزشکی در سال ۱۳۷۶ گرفتم. بعد رفتم بمدت ۵ سال در پژشکی قانونی همدان بعنوان سوپروایزر آزمایشگاه سم شناسی قانونی مشغول بکار شدم. بعد در سال ۱۳۸۲ PhD سم شناسی قبول شدم و در سال ۱۳۸۷ فارغ التحصیل شدم. بعد در سال ۱۳۸۸ در دانشگاه علوم پزشکی ایران تعهدات ضریب K خودم را بعنوان عضو هیات علمی در گروه نانوفناوری پزشکی دانشکده پزشکی (اکنون دانشکده فناوریهای نوین) آغاز کردم. سپس از سال ۱۳۹۴ بعنوان عضو هیات علمی گروه سم شناسی-داروشناسی دانشکده داروسازی پردیس بین الملل این دانشگاه مشغول بکار شدم. در این زمان، تدریس سموم گیاهی و جانوری به من محول شد. من برای تدریس هر کدام از این موضوعات ساعتها مطالعه می کردم. از کتابهای رفرنس مثل Casarett and Doull's Toxicology و Haddad and Winchester's Clinical Management of Poisoning and Drug Overdose و ... گرفته تا مطالب تکمیلی در اینترنت. یک روز که داشتم در مورد زهر زنبورهای هورنت (Hornet) در اینترنت سرچ می کردم به مطلبی برخوروم که دانشمندان برزیلی از زهر زنبور Polybia paulista ماده ضد سرطانی استخراج کردند که فقط سلولهای سرطانی را از بین می برد و بر روی سلولهای سالم اثری ندارد. تمام خاطرات گذشته از کپورچال و ساوه در ذهنم زنده شد. تصمیم قوی گرفتم که بر روی خاصیت ضد سرطانی زهر آن زنبورهایی که در کپوچال دیده بودم کار کنم. یک پروپوزال (طرح پیشنهادی) طرح تحقیقاتی برای صندوق حمایت از پژوهشگران و فناوران کشور در سال ۱۳۹۶ نوشتم به مبلغ ۱۰ میلیون تومان که تصویب شد. هنوز یکماه نگذشته بود که دلار بشدت گران شد. چون مواد اصلی این طرح تحقیقاتی، خارجی بودند، بطبع آنها هم گران شدند. یک نامه به صندوق زدم و درخواست افزایش هزینه کردم که رد شد!

شروع کردم به مطالعه جهت روش اندازه گیری تعداد سلولهای نکروتیک، آپوپتوتیک و اتوفاژیک و همینطور اندازه گیری اثرات سایتوتوکسیک این زهر به روشهای آزمایشگاهی با استفاده از فلوئوریمتری (سنجش فلوئورسانس). در اینترنت که سرچ می کردم نام کتابی می آمد که ناشر آن شرکت Sigma بود. توی سایت این شرکت نوشته بود که طبق درخواست از طریق ایمیل، این کتاب بصورت رایگان برایتان ارسال می شود. ایمیل زدم. با لحن بسیار زشت و زننده ای جواب دادند که "کشور شما تحریم است و ما این کتاب را به شما نمی دهیم". با خودم گفتم به جهنم. به ...

دوباره سرچ کردم و یک کتاب بسیار بهتر پیدا کردم تحت عنوان Molecular Probes Handbook که توسط شرکت Invitrogen چاپ شده است. همه آنچه که می خواستم در آن کتاب وجود داشت.

حالا نوبت آن بود که برگردم کپورچال و از همان محلی که در ذهنم بود زنبور شکار کنم غافل از اینکه ۳۶ سال گذشته. با خانواده یک سفر علمی-سیاحتی به کپورچال کردیم. دریغ از یک زنبور! رفتیم آبکنار، صومعه سرا، رضوانشهر، حتی تا تالش هم رفتیم و بخصوص از بچه ها که شیطون هستند و در هر سوراخی انگشت می کنند، سراغ کندوی این زنبورها را می گرفتیم و حتی پیشنهاد جایزه هم به آنها می دادم اما متاسفانه پیدا نشد که نشد که نشد. دست از پا درازتر برگشتیم تهران. بعد از چند وقت همسرم پیشنهاد داد که در سایت دیوار، آگهی بزنیم. در دیوار عکس زنبور را گذاشتم و برای هر کس که مکان کندوی آن را به من نشان بدهد، ۳۰۰ هزار تومان جایزه گذاشتم. مرتب روی واتس آپ برایم پیغام می دادند. من برای اینکه مطمئن بشوم راست می گویند به آنها می گفتم که یک ویدئوی کوتاه از کندو برایم بفرستند که متاسفانه معلوم می شد خالی می بندند. یک روز یک بنده خدا به تلفن همراهم زنگ زد و درحالیکه از خنده ریسه رفته بود می گفت: "این زنبورها را برای چه کاری می خواهی؟" "نکنه برای فرمولاسیون آرایشی می خواهی؟" بنده خدا فکر می کرد می خواهم از زهر این زنبور برای مثلا" متورم کردن برخی از نقاط بدن استفاده کنم!!!

بگذریم. یک روز یک نفر تماس گرفت و گفت که اهل یکی از روستاهای اطراف ساوه هست و در روستای ایشان از این زنبور بوفور یافت می شود. ویدئو هم فرستاد. مطمئن شدم که راست می گوید. با مادر و همسر و فرزندانم به آنجا رفتیم و کندو را از نزدیک دیدیم پول را به ایشان دادم. مادرم داد و بیداد می کرد و می گفت: "خاک بر سرت!!! ۳۰۰ هزار تومان به اون پول دادی!!! مغزت عیب کرده!!! خل شدی!!! راست می گفت. من خل و چل علم و دانش هستم. من عاشق تحقیق و پژوهش هستم.

یادم رفت عرض کنم. یک دستگاه درست کرده بودم که تشکیل شده بود از یک صفحه پلاستیکی که سیم های نازک از عرض آن عبور می کرد. یک مدار الکترونیکی به سیمها وصل کرده بودم که هر ۳ ثانیه یک پالس الکتریکی به سیمها اعمال می کرد. دستگاه را با خودم به همراه مادر و همسر و فرزندانم به محل کندو بردم. خوانده بودم که این نوع زنبور خیلی جگر دوست دارد. خرد شده جگر را روی یک قسمت صفحه پلاستیکی قرار دادم و مدار را وصل کردم و دستگاه را در نزدیکی کندوی زنبورها قرار دادم. اگر زنبورها روی صفحه به هوای جگر می نشستند، پالس الکتریکی ضعیف باعث می شد تا زهر خود را روی صفحه خالی کنند و من بعدا" زهر زنبورها را جمع آوری کنم. اما دریغ از نشستن یک زنبور روی دستگاه. همانجا فهمیدم که این زنبورها بسیار باهوش هستند. خدا شاهد است که چنان با آن چشمان درشتشان به من نگاه می کردند که گویی دارند می گویند: "فکر کردی خر گیر آوردی؟!!!" در همین حین یکی از این زنبورهای فضول و شیطون وارد آستین من شد. فکر کنم ۵ ثانیه طول کشی تا بدون اینکه نیش بزند بیرون آمد. اما قلب من در این ۵ ثانیه در دهانم آمد.

برگشتیم ساوه به منزل پدری. والله که من خودم جگر شکار این زنبورها را نداشته و هنوز ندارم. از پدرم که خیلی شجاع است خواستم که به من کمک کند. ایشان با بزرگواری قبول کرد. اتفاقا" یکی از دایی هایم به همراه همسرش و یکی از پسر دایی هایم مهمان مادرم در ساوه شدند. علی رغم مخالفت من، پسر داییم گفت: "من کمکت می کنم". گفتم نه عمو جان لازم نکرده. اگر طوریت بشود دایی و زن دایی پوست از سر من می کنند. خلاصه زن داییم با اصرار ایشان با کراهت قبول کرد. به اتفاق پدر و پسرداییم یک روز جمعه به آن روستا رفتیم. به پدرم یک توری شکار حشره که خودم ساخته بودم دادم. پسر داییم زنبورها را با کیسه فریزر شکار می کرد. فیلم هم از شکار زنبورها گرفتم. در حقیقت از تمام مراحل این پروژه فیلم گرفته ام که اگر عمری بود و خدا توفیق داد آنها را در کانال آپارات یا یوتیوب خودم منتشر می کنم. در حین شکار، دیدم که زنبورها مانند گرد و غبار سیاره زحل در هوا بدور پدرم حلقه زده بودند. اما ایشان عین خیالش نبود. بالاخره یکی از این زنبورهای نامرد شست دست ایشان را نیش زد. من که از قبل وسایل کمکهای اولیه و داروهای لازم را به همراه داشتم به ایشان رسیدگی کردم. ایشان تا دو سه روز می گفت گوشم سنگین شده. پدر و پسر داییم که زنبورها را می گرفتند به من می دادند و من دانه دانه آنها را با احتیاط فراوان در کیسه فریزر می کردم و سپس در یک فلاسک پلاستیکی که حاوی ژل یخی بود می گذاشتم. فعالیت و حرکت زنبورها بعلت سرمای درون فلاسک بشدت کم می شد (این روش را از مقالات استخراج کرده بودم). فلاسک را به منزل پدری در ساوه منتقل کردم و همه کیسه فریزرها را در یک کیسه پلاستیکی بزرگتر قرار دادم و سپس کیسه بزرگتر را در فریزر قرار دادم تا زنبورها از سرما بمیرند. بعد زنبورهای مرده را در فلاسک حاوی ژل یخی به دانشگاه منتقل کردم و کیسه زهر آنها را خارج کرده و در PBS حل کردم و بر روی دو رده سلولی پستان (نرمال و سرطانی) تاثیر دادم و سایتوتوکسی سیته، نکروز، آپوپتوز و اتوفاژی را در سلولها بررسی و اندازه گیری کردم.

نتیجه این شد که زهر زنبورها روی سلولهای سرطان سینه اثر سمی داشت ولی روی سلولهای نرمال تاثیر بسیار کمی داشت. نتایج این تحقیق در مجله بین المللی Toxin Reviews با IF 4.5 چاپ شد.

البته تحقیقات من بر روی تاثیر زهر این زنبور بر روی سرطان سینه طبیعی در موش هنوز ادامه دارد...

حالا شما بفرمائید چرا من باید اسم یک .... را در مقاله ای که یک عمر برایش زحمت کشیده ام بگذارم.

ببخشید، کمی طولانی شد.

والسلام علی من اتبع الهدی.

إِنَّهُمْ كَانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ

بسیاری هستند که به خداوند متعال ایمان ندارند و کافر هستند. بسیاری از پیامبران با بسیاری از براهین و ادله وجود خداوند متعال را اثبات کرده اند. اما چگونه می شود که با این همه دلایل محکم باز هم فردی کافر می شود؟

عزیزی می گفت: خداوند متعال ذات مقدسش را به هر شخصی به یک گونه می نمایاند و آنانکه کافر می شوند به آن تظاهرات و تجلیات توجه نمی کنند.

متاسفانه من نیز تا ۱۷ سالگی به ذات پاک خداوندی اعتقادی نداشتم. لطف آن قادر متعال باعث شد که در اثر خوابی عجیب که دیدم، ایمان آوردم. از آن پس هر قدم که بسویش برداشتم، او ۱۰ قدم بسویم نزدیکتر شد. همیشه با خود تکرار می کنم که "سید وحید همیشه به آن تجلیات و تظاهرات مختلف که خداوند مرتب آنها را به تو می نمایاند توجه کن تا مبادا از مسیرش منحرف شوی".

در هر حال همانطور که خود پروردگار در قرآن فرموده اند، هر کس را که بخواهد هدایت می کند و هر کس را که بخواهد به حال خود رها می کند و وای به حال آنکس که خدا او را به حال خود رها کرده باشد.

و السلام علی من اتبع الهدی

دوصد گفته چون نیم کردار نیست

گفته اند که شخصی برای یافتن کار راهی تهران شد و دست برقضا روبروی دانشگاه تهران در خیابان انقلاب مشغول به کار شد. طی چند وقتی که در آنجا کار می کرد مکرر مشاهده می کرد که شخصی با سر و وضع بسیار مناسب و آراسته صبح ها وارد دانشگاه می شود و بعد از ظهرها بعد از اتمام کار از دانشگاه خارج می شود درحالیکه یک کتاب قطور در زیر بغل حمل می کرد. کنجکاو می شود و یک روز جلوی راه مرد دانشگاهی را می گیرد و بعد از سلام به ایشان عرض می کند: "ببخشید شغل شما چیست؟" ایشان می گویند: "استاد دانشگاه هستم". مجددا" سوال می کند: "این کتاب چیست؟" ایشان می گویند: "کتاب فلسفه است". مجددا" سوال می کند: "فلسفه چیست؟" استاد می گوید: "بگذارید با ذکر یک مثال برایتان توضیح بدهم. شما ماهی دوست دارید؟" ایشان می گویند: "بله". استاد می گویند: "ماهی هم آب را دوست دارد. درسته؟" ایشان می گویند: "بله". استاد می گویند: "پس نتیجه می گیریم که جنابعالی هم آب را دوست دارید". آن مرد می گوید: "عجب!!!". سپس راهی شهرشان می شود و در آنجا یک کتاب قطور برمی دارد و در کوی و برزن رفت و آمد می کند. یکی از همشهری هایش کنجکاو می شود و از او سوال می کند: "این کتاب چیست؟" ایشان می گوید: "کتاب فلسفه است". مجددا" سوال می کند: "فلسفه چیست؟" مرد حامل کتاب می گوید: "بگذارید با ذکر یک مثال برایتان توضیح بدهم. شما ماهی دوست دارید؟" ایشان می گویند: "خیر!!!". مرد حامل کتاب می گوید: "ای فلان فلان شده!!!".

آری

سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی

به عمل کار برآید به سخندانی نیست

سنگ صبور

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام


هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم


مجنونم و دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست؛ موندی و راه چاره نیست

اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش؛ طاقت بیار و مرد باش

اگر بیای همون جوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هر کی شنیده از خودش بیخوده


اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه


سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید

آهنگ سنگ صبور محسن چاوشی

با یه غوره سردیت میکنه با یه مویز گرمیت میزنه بالا

دیالوگ ماندگار حشمت فردوس در سریال ستایش.

ببین! میدونی مثل کیا هستی صابر؟!

صابر: نه آقا

حشمت فردوس: عین طوافایی! چرخ طوافی دیدی؟! یه وقتی من یکیشو داشتم. یه سال طوافی میکردم. بهار چاقاله بادومو گوجه سبز بار می کنن. تابسون سیبو گیلاسو زردآلو میرفوشن. پاییز زالزالکو ازگیل. زمسون که بشه لبوفروش میشن. خلاصه، تو هر فصلی خورند اون فصل، کار و ریختشون عوض میشه. تو عین اونایی صابر!

صابر: میشه بگین چرا؟!!!

حشمت فردوس: بعله که میشه.

پاش که بیفتهو بهونش جور بشه تو این خونه دلنگ و دولونگ رامیندازی. بر دخترات لباسای تیتیش مامانی میکنیو یه وجب پایینه دامنشونو قیچی میزنیو حالا با اونا هرکی هس، تولده، عیده، شب یلداس هر چی که هس تا الی صبح تو این خونه بزنو بکوب رامیندازی. پاش که بیفته چشمتو روی اون سرخاب سفیدابایی که دخترات عین کاگل میمالن به صورتشون میبندی. پاش که بیفته یادت میره که روسری واسه پوشوندن موس نه چراغونی کردن سرمنار. پاش که بیفته ماهی دویس هزار تومن پول تلفن جیبی دختراتو میدی. ببین! جراتم نداری بپرسی که این دویس هزار تومنو این یه الف بچه با کی اختلاط میکنه. پاش که بیفته با یه غوره سردیت میکنه با یه مویز گرمیت میزنه بالا. ببین این پسره حیاش از صدتا دختر بیشتره. اون شوفره منه تو خونه منم میمونه. تو هم اگه خیلی غیرت داری بچه های خودتو جمعو جور کن. افتاد؟!!!