الهی و ربی

الهی و ربی مرا شرمنده خویش مفرما

يا مُنَوِّرَ النُّورِ

يا نُورَ النُّورِ ، يا مُنَوِّرَ النُّورِ ، يا خالِقَ النُّورِ ، يا مُدَبِّرَ النُّورِ ، يا مُقَدِّرَ النُّورِ ، يا نُورَ كُلِّ نُورٍ ، يا نُوراً قَبْلَ كُلِّ نُورٍ ، يا نُوراً بَعْدَ كُلِّ نُورٍ ، يا نُوراً فَوْقَ كُلِّ نُورٍ ، يا نُوراً لَيْسَ كَمَثْلِهِ نُورٌ

آقا سید محمد عزیزم

حدود شش ماه پیش بود که خانمی با همسرم تماس گرفت و گفت که خاله پسر بچه 14 ساله ای بنام سید محمد است. ایشان گفت که حدود یک ماه است که دکترها تشخیص داده اند که آقا سید محمد به سرطان خون مبتلا شده و در یکی از بیمارستانهای اصفهان بستری شده است. ایشان به همسرم گفتند که شنیده ایم صفحه اینستاگرامی دارید که در آن به مسائل پوست و مو پرداخته اید. همسرم هم گفت: بلی. ایشان گفت که آقا سید محمد قرار است تحت شیمی درمانی قرار بگیرد و اگر ممکن است محلول موضعی درست کنید که از ریزش موی ایشان جلوگیری کند چون آقا سید موهایش را خیلی دوست دارد. همسرم هم موضوع را با من در میان گذاشت. عرض کردم: از ایشان درخواست کنید تا نسخه دارو یا داروهای شیمی درمانی ایشان را روی واتس آپ بفرستند تا ببینم می شود برایشان کاری کرد یا خیر. نسخه داروهای شیمی درمانی را ارسال کردند و من بر اساس آن نسخه، یک داروی ترکیبی گیاهی ویتامینه ساختم و به همسرم دادم که به ایشان برسانند. خاله خانم قیمت را پرسیدند. به همسرم عرض کردم بفرمائید من از بیماران سرطانی پول نمی گیرم.

دارو را به آقا سید رساندند و ایشان هم طبق دستورالعملی که به ایشان گفته بودیم مصرف می کردند. خوشبختانه طبق گفته خاله خانم، ریزش موی بسیار کمی داشتند و از این جهت بسیار راضی بودند. و آقا سید در طول دروه درمان بسیار نگران تمام شدن محلول تقویت مو بودند. مدتی بعد گویا محلول تمام می شود و از طرفی تماس می گیرند که گویا دوره بعدی شیمی درمانی شروع شده و دکتر داروهای شیمی درمانی جدیدی قرار است برای آقا سید تجویز کنند. مجددا" عرض کردم نسخه داروهای شیمی درمانی جدید را برایم بفرستید. فرستادند. داروها را که دیدم، متوجه شدم که حال آقا سید بهتر نشده است. محلول تقویت مو را برایش فرستادیم و اول امیدوار بودم که که سلامتیشان را بازپس بگیرند و بعد هم ریزش موی کمی داشته باشند. امروز برای نماز صبح که بلند شدم، خانمم گفت: آقا سید دعوت حق را لبیک گفته ....

گویا مادر آقا سید دیشب ساعت 10 موقعیکه من خواب بودم با همسرم تماس گرفته و موضوع را گفته بود. آقا سید، شب نیمه شعبان ملکوتی شده بود. به خواب مادرش آمده بود و گفته بود: مادر! به همه بگو مرا حلال کنند. به آقای دکتر (منظورشان من بودم) بگو مرا حلال بکند. به همسرم عرض کردم: ایشان پسری معصوم بودند. من که باشم که حلال بکنم. عرض کردم: ای کاش آقا سید دست ما را هم در آن دنیا بگیرد. حالم خیلی گرفته شد. هنوز هم گرفته.

كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ﴿٢٦﴾ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ ﴿٢٧﴾

همه آنان که روی این زمین هستند، فانی می شوند (۲۶) و تنها ذات باشکوه و ارجمند پروردگارت باقی می ماند (۲۷) سوره مبارکه الرحمن آیات شریفه 27-26.

چه بگویم. چه می توانم بگویم

روحش شاد و قرین رحمت حق.

امداد الهی

قبل از اینکه از کارشناسی ارشد فارغ التحصیل بشوم جهت انجام "طرح نیروی انسانی" با چندین دانشگاه مکاتبه کردم که یکی از آنها دانشگاه علوم پزشکی همدان بود. ریاست وقت آن دانشگاه پاسخ داده بود که بعد از فارغ التحصیلی جهت مصاحبه تشریف بیاورید. من از سربازی که معاف شدم یکراست رفتم دفتر رئیس دانشگاه علوم پزشکی همدان. فکر کنم اگر اشتباه نکنم اسمشان دکتر فرید ابوالحسنی بود. از من سوال کرد که از چه دپارتمانی فارغ التحصیل شدم و در چه درسهایی می توانم در دانشگاه به آنها کمک کنم. به ایشان عرض کردم از دپارتمان پزشکی قانونی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران فارغ التحصیل شدم و شاخه های مختلف علم سم شناسی از قبیل سم شناسی پزشکی قانونی، سم شناسی بالینی، سم شناسی مواد غذایی، سم شناسی محیط، سم شناسی صنعتی و ... را برایشان برشمردم. ایشان به من گفت رشته شما بیشتر بدرد پزشکی قانونی میخوره. برو پهلوی دکتر ناصر معاضد مدیرکل پزشکی قانونی همدان. من هر چه عرض کردم والله رشته ما فقط محدود به پزشکی قانونی نمی شود ولی ایشان به جمع بندی خودش در باره من رسیده بود. با ناراحتی به پزشکی قانونی همدان رفتم و بعد از گرفتن اجازه ملاقات، وارد دفتر دکتر معاضد شدم.

از من پرسید چکار می توانم برایتان بکنم؟ عرض کردم برای انجام طرح نیروی انسانی آمده ام. گفت ما انجام طرح خالی نداریم بلکه طرح و استخدام با هم داریم. آن موقع بدلیل کمبود متخصصان سم شناسی علاقمند به کار در پزشکی قانونی، از آنها تعهد محضری می گرفتند که تا ۱۰ سال بعد از ورود به پزشکی قانونی، اگر بخواهید از ادامه کار انصراف بدهید، طرح نیروی انسانی که انجام داده اند هم کان لم یکن می شود. من هم که زیاد به این قوانین وارد نبودم و از طرفی دوست داشتم هرچه زودتر شروع به کار بکنم، به این تعهد تن دردادم و از سال ۱۳۷۶ در آزمایشگاه سم شناسی پزشکی قانونی همدان بعنوان کارشناس ارشد مسئول شروع بکار کردم.

بگذریم. گذشت و گذشت و من در ابتدای سال ۱۳۷۹ ازدواج کردم. همینطور در نظر داشته باشید که کارشناسان ارشد سم شناسی هنوز از سوی وزارت بهداشت مجاز به شرکت و ادامه تحصیل در آزمون دکترای این رشته نبودند.

روزی یکی از کارشناسان ارشد سم شناسی تازه فارغ التحصیل شده بنام قدرت الله نصیری (اکنون جناب آقای دکتر قدرت الله نصیری) وارد دفترم در آزمایشگاه سم شناسی پزشکی قانونی همدان شد و بعد از معرفی خود گفت که دوست دارد روشهای استخراج، جداسازی و اندازه گیری سموم و داروها را در آزمایشگاه یاد بگیرد. من منعی برای این کار ندیدم و عرض کردم اگر مدیرکل محترم پزشکی قانونی، جناب آقای دکتر معاضد اجازه دهند، من هم موافقم. ایشان موافقت مدیرکل را گرفتند و مدتی در آزمایشگاه در خدمتشان بودیم. بعد به یکباره بمدت حدود ۶ ماه دیگر ندیدمشان. بعد از ۶ ماه دوباره آمدند و من علت غیبتشان را پرسیدم و ایشان، علت را هم عنوان کردند که بنده ترجیح می دهم بدلیل حفظ حریم شخصی آن را در اینجا عنوان نکنم.

ایشان با این خبر آمدند که "وحید، وزارت بهداشت به کارشناسان ارشد سم شناسی مجوز شرکت در دوره دکترای سم شناسی را داده". من خیلی خوشحال شدم اما عرض کردم من تعهد محضری دادم و اگر بخواهم از سازمان پزشکی قانونی خارج بشوم، انجام طرحم را لغو می کنند. گفت "طرح نیروی انسانی کارشناسان ارشد سم شناسی لغو شده و آنها معاف از طرح شدند". انرژی عجیبی گرفتم.

فردا صبحش رفتم تهران اداره طرح که در آن موقع در خیابان طالقانی بود. به مدیر کل اداره طرح عرض کردم که آمده ام گواهی پایان طرح بگیرم. گفت ما نمی توانیم چنین کاری بکنیم. شما تعهد محضری داده اید. گفتم آقا جون کارشناسان ارشد سم شناسی معاف از طرح هستند. ایشان گفت تنها کاری که می توانیم بکنیم این است گه گواهی معافیت از طرح برای شما صادر کنیم. توی دلم گفتم زود باشید دیگه همین عالیه. عرض کردم خیلی هم عالی.

گواهی معافیت از طرح را گرفتم و با همان در آزمون دکترا شرکت کردم.

اما آزمون دکترا نیاز به یک آزمون زبان MCHE داشت که باید انجام می دادیم. من تا آن زمان اصلا" در این آزمون شرکت نکرده بودم و تجربه شرکت در آن را نداشتم. حدود ۶ ماهی با کمک کتابهای تافل لانگمن و بارونز، مطالعه کردم و خواندم. امتحان دادم. نمره حد نصاب ۵۰ بود. من ۴۷ آوردم. خیلی حالم گرفته شد. دیگه تقریبا" بی خیال امتحان دکترا شده بودم. یک روز همسرم به من گفت یه تلفن بزن وزارتخونه شاید با نمره ۴۷ هم اجازه بدهند توی آزمون دکترا شرکت بکنی. خدا خیرش بدهد. تماس گرفتم و گفتند نمرات بین ۴۵ تا ۵۰ می توانند بصورت مشروط در امتحان دکترا شرکت بکنند بشرط اینکه اگر در آزمون دکترا قبول شدند تا قبل از ۶ ماه، گواهی قبولی آزمون زبان را بیاورند. نیرویی دوباره در من دمیده شد. و از صبح تا غروب مطالعه می کردم. این را هم در نظر داشته باشید که سال ۱۳۸۱ بود و من حدود ۵ سال از دانشگاه و علم روز دنیا دور و عقب بودم و دانشم نسبت به دانشجویان تازه فارغ التحصیل شده کهنه تر شده بود.

امداد غیبی دیگر این بود که مسئولین پزشکی قانونی کل در تهران تصمیم به بازسازی آزمایشگاه سم شناسی مرکز پزشکی قانونی همدان گرفته بودند و آزمایشگاه بمدت ۱ سال تعطیل شد.

همه چیز مهیای سید وحید بود. آزمایشگاه بمدت ۱ سال تعطیل شد. از طرح نیروی انسانی معاف شدم. امتحان زبان را بصورت مشروط قبول شدم.

من هم خواندم و بحول و قوه و مدد الهی قبول شدم.

بعد هم مجددا" بحول و قوه و مدد الهی از پزشکی قانونی استعفا دادم و بیرون آمدم و مشغول به تحصیل در دوره دکترای تخصصی سم شناسی شدم.

این را داشته باشید تا نحوه جذب خودم در هیات علمی دانشگاه را عرض کنم که امداد و لطف دیگر حضرت حق در حق این بنده کوچکش بوده است.

و صلی الله علی رسول الله

عنایات الهی

در این قسمت و قسمت بعدی دو تا از عنایات الهی را که در زندگی من تاثیر قابل توجهی داشت را خدمت دوستان عرض می کنم.

مهر ماه سال ۱۳۷۶ بود و من از پایان نامه کارشناسی ارشد خودم هم دفاع کرده بودم. متاسفانه بدلیل تعارضاتی که در وزارت بهداشت در خصوص ادامه تحصیل کارشناسان ارشد سم شناسی در دوره دکترای تخصصی (PhD) سم شناسی وجود داشت و هنوز هم این آپارتاید علمی بویژه در جذب هیات علمی سم شناسان با پایه غیر داروساز وجود دارد، موفق به ادامه تحصیل در دوره دکترا نشدم چرا که در آن زمان در وزارت بهداشت فقط به دکترهای داروساز مجوز شرکت در دوره دکترای تخصصی سم شناسی می دادند و به کارشناسان ارشد سم شناسی این اجازه داده نمی شد. بهر حال با کلی دعوا و ناراحتی اجازه شرکت دادند و من را با اینکه حدود ۶ ماه بکوب خوانده بودم در آزمون قبول نکردند. با ناراحتی پنج شنبه از خوابگاهمان در کوی دانشگاه به ساوه نزد منزل پدری رفتم و به پدرم گفتم، "بابا من دکترا قبول نشدم". ایشان درحالیکه ناراحتی خود را پنهان می کرد گفت: "اشکال نداره بابا ان شاء الله سربازی معاف می شوی".

من این دعای پدرم را زیاد جدی نگرفتم و فقط در حد یک دلداری به آن توجه کردم. بهر حال جمعه عصر از ساوه به سمت تهران حرکت کردم. به تهران رسیدم و در میدان انقلاب سوار اتوبوسهای امیرآباد شمالی شدم تا به خوابگاهم در کوی دانشگاه بروم. دقیقا" یادم هست که غروب پائیزی عجیبی بود. اتوبوس به میانه راه و به پل آل احمد رسیده بود. از پشت شیشه پنجره اتوبوس به بیرون نگاه می کردم. با خودم گفتم: "سید وحید دیگه باید وسایلتو جمع کنی و با دانشگاه تسویه حساب کنی و بری سربازی".

رسیدم خوابگاه کوی، ساختمان ۱۲ و وارد اتاقمان شدم.

ای خدا!

چند تا از دوستان یکی از هم اتاقی های من که دانشجوی پزشکی بود از شهرستان دزفول آمده بودند به مهمانیش. من همانطور که لباسم را عوض کردم و نشستم یکی از آنها به من گفت: "وحید درست تمام نشد؟ دفاع نکردی؟" گفتم چرا دفاع کردم. گفت سربازی را چکار می کنی؟ گفتم هیچی دیگه دارم بساطم را جمع می کنم که برم تسویه حساب و بعدش دفترچه آماده به خدمت بگیرم.

و کفی بالله حسیبا.

گفت: "برادر در حین خدمت نداری؟" گفتم چرا دارم. گفت چند ماه خدمته؟ عرض کردم ۳ ماه. گفت: معاف شدی. گفتم چی می گی؟ گفت بخدا معاف شدی. گفتم نه بابا یه قانونی هست که می گه اگر برادر در حین خدمت باشه میتونی تا یکسال سربازی را عقب بیاندازی. گفت نه بابا این قانونی که بهت میگم تازه یک هفته است اومده. عفو رهبری. رو کرد به دوستش و گفت: فلانی مگه قانون عفو مقام معظم رهبری برادر در حین خدمت نیومده؟ دوستش گفت چرا حدود یک هفته ای هست که اومده.

من تا چند ثانیه خشکم زد. بعدش نمیدونم چی شد. تا ۱ ساعت وسط اتاق پشتک و وارو می زدم و خوشحالی می کردم. هم اتاقی هایم دورم حلقه زده بودند و می گفتند تو دیگه کی هستی چقدر خر شانسی.

سریع رفتم به برادرم که در پادگان افسریه تهران خدمت می کرد و مال سپاه هم بود زنگ زدم و موضوع را بهش گفتم. گفت: "سرکارت گذاشتن. من توی قسمت اداری هستم. اگر چنین قانونی اومده بود، اول من متوجه می شدم و می فهمیدم". گفتم: مطمئنی؟ گفت: "آره آقا". خیلی حالم گرفته شد. بگذریم. حدود یک هفته بعد دیدم یکی از بچه های اتاق صدام زد "وحید، تلفن باهات کار داره". رفتم گوشی را براشتم و دیدم اخوی است. گفت: "چه کسی در رابطه با این قانون معافیت بهت گفت؟" گفتم از دوستان هم اتاقیم. گفت: نامه این قانون تازه دستم رسیده.

بهر حال، از سربازی معاف شدم و باعث شد که بتونم برم سر کار. آزمایشگاه سم شناسی پزشکی قانونی همدان.

اخوی هنوز که هنوزه میگه "وحید این قانون فقط برای معافی تو اومده بود. باور کن".

خاطره بعدی را بخوانید که از این نیز جالب تر است.

و صلی الله علی رسول الله.

پاسخ به سعید رضا

خوشبختانه مشاهده می کنم که بمحض گذاشتن یک مطلب در این وبلاگ، چندین کامنت برای آن دریافت می کنم. بعضی از آنها مودبانه و برخی دیگر بی ادبانه و یا حتی بسیار بی ادبانه هستند. این نشان می دهد که این وبلاگ، خواننده زیادی دارد حالا یا خوب یا بد.

خوب البته اگر فرض بکنیم که خلق و خوی انسانها نیز از توزیع نرمال (گوسی) پیروی می کند، باید انتظار داشته باشیم که حدود ۱۷ درصد افراد جامعه، آدمهای بسیار خوب، حدود ۶۶ درصد افراد جامعه، معمولی و با خلق و خوی رایج، و حدود ۱۷ درصد افراد جامعه هم افراد بسیار بدی باشند.

یکی از این افرادی که برای بنده اخیرا" کامنت گذاشته، فردی با نام سعید رضا است. البته اگر نام واقعی ایشان همین باشد. نمی دانم آن را جزو آن ۶۶ درصد محسوب کنم یا جزو آن ۱۷ درصد بد.

آقا سعید رضا، پیام شما را دریافت کردم و مشاهده کردم که متاسفانه به مسلمین توهین کردید.

افتخار من این است که مسلمان هستم و طوق بندگی الله را بر گردن دارم. اما افتخار شما چیست؟

المتنقم و القهار

خواستم در اینجا چگونگی قطع ارتباط خودم با دانشگاه علوم پزشکی ایران را بنویسم اما با خود گفتم:

از دشمنان برم شکایت به پیش دوستان

چون دوست، دشمن است شکایت کجا بریم

بدین لحاظ صبر می کنم آنچنانکه فرمود: فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِيلًا (آیه ۵ سوره مبارکه معارج). یقین دارم که آن ذات المنتقم و القهار انتقام مرا از ستمگران روزگار می گیرد کما اینکه شاهد آن هستم.

و صلی الله علی رسول الله

انتظار چه اتفاق خوبی توی زندگیت داری در حالیکه ...

وقتی وضویت را چپکی بگیری، نماز ظهر و عصرت را با هم بخونی، پولت را هم توی بانک بگذاری که سودش را بگیری و بخوری، انتظار داری چه اتفاق خوبی توی زندگیت بیفته؟

جای بسی تاسف و تالم است

واقعا" وقتی می شنوم که وزارت بهداشت بعد از چندین روز از حمله تروریستی شیمیایی اعلام می کند که عامل آن، گاز ان 2 "N2" است متاسف می شوم. آقایان گویا از اصول اولیه علمی دبیرستان هم بی اطلاع هستند یا شاید خودشان را به بی اطلاعی می زنند. کامنت های خوانندگان وبسایتهای خبری داخلی را که می خوانم نشان می دهد که اکثر مردم نیز از این موضوع آگاه هستند که گاز N2 نمی تواند سمی باشد چرا که هوا دارای 78% حجمی نیتروژن و 21% حجمی اکسیژن است.

خواستم مطالبی را در این قسمت درباره حملات تروریستی شیمیایی به مدارس بنویسم پیش خود گفتم مبادا مورد سوء استفاده افراد خبیث قرار بگیرد، بنابراین صلاح آن دیدم که زبان در کام کشم که ثواب دنیا و آخرت در آن است. باشد شاید وقتی دیگر. شرمنده هستم.