شرف ابوسفیانی

گفتگوی ولید برادر هند با ابوسفیان قبل از جنگ بدر:

ابوسفیان: اگر تمام شب را راه بریم تا صبح فردا از مسیر محمد دور می شویم.

ولید: پس شرفت کجا رفته ابوسفیان؟!

ابوسفیان: شرف؟! شرف من بر پشت شترهامه؟!

امروز شرف ابوسفیانیان بر پشت کدام کجاوه هاست؟

صلی الله علیک یا رسول الله

هنوز ندایت بگوش می رسد

یابن رسول الله هنوز ندای هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنیت از اعماق تاریخ بگوش می رسد.

منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ

صبر کم و بی تابی بسیار و دگر هیچ

ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ

منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ

گر راه به مرهمکده عشق بیابی

الماس بنه بر دل افکار و دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ

کای وای زمحرومی دیدار و دگر هیچ

در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری

گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ

از کعبه گر این بار برونم بگذارند

ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ

عرفی به غلط شهر ه شهرست ببینید

صد گل زده بر گوشه دستار ودگر هیچ

جمال الدین عرفی شیرازی

السلام علیک یا حجت ابن الحسن العسکری

با اینا زمستونو سر می کنم  با اینا خستگیمو در می کنم

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخرده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

بوی باغچه بوی حوض، عطر خوبه نذری

شب جمعه پی فانوس، توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

با اینا زمستونو سر می کنم با اینا خستگیمو در می کنم

بچه ها بلند شید، سرویس رفت

من در بازه زمانی ۱۶ اسفند ۱۳۷۶ تا ۱۶ خرداد ۱۳۷۷ بمدت ۳ ماه در سازمان پرشکی قانونی کشور دوره آموزشی آزمایشگاه سم شناسی می دیدم تا برای کار در آزمایشگاه سم شناسی مرکز پزشکی همدان آماده بشوم. در این فاصله، سازمان پزشکی قانونی کشور به من و دیگر کارآموزان (چه سم شناس و چه پزشک) یک مهمانسرا در شهرک غرب (که فکر می کنم هنوز هم باشد) جهت اسکان در اختیار قرار داده بود.

همه کارآموزان ساعت ۷ صبح سوار سرویس می شدند و به پزشکی قانونی کشور واقع در خیابان بهشت در ضلع جنوب شرقی پارک شهر یعنی محل کارآموزی می رفتند و ساعت ۲ هم مجددا" سوار سرویس می شدند و به مهمانسرا بازمی گشتند.

همکاران پزشک شبها تا دیر وقت، چیزی حدود ۳ صبح بیدار بودند و در مورد اتفاقاتی که در اتاق معاینات افتاده بود و صحبت ها و رفتار ارباب رجوع ها صحبت می کردند و می خندیدند. آخه بعضی از آنها واقعا" بسیار خنده دار بود. موقع تعریف کردن خیلی سر و صدا می کردند و با صدای بسیار بلند می خندیدند. چون تا دیر وقت بیدار می ماندند، آنهایی که زودتر می خوابیدند (مثل من)، آنها را صبح بیدار می کردند که از سرویس جا نمانند.

یک شب به آنها عرض کردم: "دوستان، کمی آرامتر می خواهیم بخوابیم. اما اصلا" توجه نمی کردند و با خنده جواب می دادند: "بوشهری، بیا ببین مثلا" فلان مریض موردش چی بوده". من می گفتم: بابا جان، دیگه تا ساعت ۱ تمومش کنید و بقیه اش را فردا شب تعریف کنید" اما گوش به حرف نمی دادند.

دیدم اینطور نمی شود و من باید جور دیگر آنها را متوجه بکنم. یک روز صبح از خواب بیدار شدم. بسیار آرام لباسهایم را پوشیدم و بسیار آرام، بطوریکه آنها متوجه نشوند، تنهایی رفتم و سوار سرویس شدم و رفتم. همه شان از سرویس جا ماندند. بعد از ظهر که برگشتیم، یکی از آنها آمد و با ناراحتی گفت: "بوشهری، چرا صبح ما را از خواب بلند نکردی؟". عرض کردم: "مگر من وظیفه دارم شما را صبح ها بیدار بکنم؟" جوابی نداشت که بدهد. آن شب دوباره شروع کردند به شوخی و جوک گفتن و تعریف در مورد خاطرات "اتاق معاینات".

من صبح مجددا" بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، آهسته لباسهایم را پوشیدم. در حال پوشیدن کفش هایم بودم که دیدم یکی از آنها داد زد: "بچه ها بلند شید، سرویس رفت"!!!

من خیلی خنده ام گرفت!!!

نبرد آرماگدون

شاید درباره نبرد آرماگدون چیزهایی شنیده باشید. نبردی که در تل مگیدو (جنوب غربی ناصره در فلسطین اشغالی) در آخر الزمان بین دو لشگر رخ خواهد داد.

حدیثی از حضرت رسول صلی الله علیه و سلم در کتابهای سنن ابن داود و سنن ابن ماجه روایت شده است که ایشان این جنگ را "الملحمة الکبری" یا "نبرد بزرگ" نامیده است. با توجه به موقعیت جغرافیایی این منطقه و شرایط کنونی آن، فکر نمی کنم زمان زیادی تا آن باقی مانده باشد.

والله اعلم

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

نفوذ اجنبی

شنیدید که می گویند "هر کسی یه قیمتی داره". البته این برای همه مردم صدق نمی کند. اما وقتی فقر در یک جامعه رشد کرد، فاصله طبقاتی روز به روز افزایش می یابد تا جایی که امنیت همه افراد جامعه به خطر می افتد. هر کس بدنبال آن خواهد بود که خود را به نحوی از باتلاق فقر نجات بدهد حتی به بهای گزاف.

من بارها در همین صفحه عرض کرده ام. تا زمانی که بانکداری ربوی در جامعه وجود داشته باشد، العیاذ بالله، حَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ خواهد بود، پولهای مردم آلوده می شود و کشور در همه (و نه خیلی از) زمینه ها آسیب خواهد دید.

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

سخنی با دوستان

برادر و خواهر محترم! به هیچ کس تکیه نداشته باش و از هیچکس نیز توقع نداشته باش. نه به برادر نه به خواهر و نه حتی به پدر و مادر، دوست که دیگر جای خود دارد. اول به خدا توکل کن سپس به داشته ها و استعدادهای خویش تکیه داشته باش. آنگاه ان شاء الله به مقصود خویش خواهی رسید.

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

بدی در برابر خوبی

به جرات می توانم بگویم تقریبا" از هر صد خوبی که کرده ام، ۹۹ درصد، جواب بد گرفته ام. نمی دانم چه مرضی دارم که باز هم دوست دارم خوبی بکنم. حتی می دانم که شخصی که به او خوبی می کنم، به احتمال قوی با بدی جوابم را خواهد داد.

سید وحید مگر تو با مردم معامله می کنی؟! یادت باشد تو با خدای خودت معامله می کنی. وقتی با خدای خودت معامله می کنی، از بنده اش توقع نداشته باش.

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ

اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ.

اَللّهُمَّ اشْغَلِ الظّالِمينَ بِالظّالِمينَ وَ اجْعَلنا بَيْنَهمْ سالِمينَ غانِمينَ.

اَللّهُمَّ اَضرب الظّالِمينَ بِالظّالِمينَ واخرجنا من بَيْنَهمْ سالِمينَ.

۳ فاجعه برای هر فرد

حدود ۳ سال پیش با شخصی که به استرالیا مهاجرت کرده بود و حدود ۱۰ سال در آنجا زندگی کرده بود و اکنون به ایران بازگشته بود صحبت می کردم. ایشان می گفتند که ۳ اتفاق است که اگر برای هر شخصی اتفاق بیفتد برایش فاجعه خواهد بود: اول طلاق، دوم مرگ عزیزان و سوم مهاجرت به کشور دیگر.

البته بنظر من ممکن است برای اکثر افراد این موارد صدق بکند اما تعداد معدودی از افراد هستند که می توانند خود را با شرایط جدید وفق بدهند.

البته این را هم عرض بکنم که من خودم جزو گروه اول هستم.

هزاردستان

گاهی اوقات در دریای تفکرات خودم غرق می شوم و به مطالبی شاید نه چندان مربوط به زندگی روزمره فکر می کنم. برخی از این تفکرات را در اینجا می نویسم و برخی دیگر را در سراچه دل نگه می دارم. با آن خاطرات قدیمی خوش با دبیران نازنین دبیرستان و اساتید نازنینم در دوره کارشناسی و برخی در دوره کارشناسی ارشد زندگی می کنم. بنظرم بهترین کار این است که انسان خاطرات خوش زندگیش را مرور کند و خاطرات بد را از ذهن و دلش پاک کند. اینگونه انگیزه اش برای زندگی و پیشرفت در آن بیشتر می شود.

هزاردستان. سریالی که بنظرم بسیار زیبا بود. چه از نظر فیلمنامه، چه از نظر بازیگری و چه از نظر کارگردانی. بنظرم بسیاری از قسمتهایش روایت حال و روز امروز جامعه ما است.

من به همراه اعضاء خانواده پدری از سال ۱۳۶۴ در ساوه ساکن شدیم یعنی حدود ۳۹ سال. بقول یکی، از بسیاری از ساوجی های جوان، ساوجی تریم.

بازار ساوه طی دهه ۶۰ بسیار زیبا بود. بسیار قدیمی. یادم هست که آخرای فصل پاییز و در طول فصل زمستان وقتی غروب می شد یعنی حدود ساعت ۵/۵ ۶، کل بازار تعطیل می شد. درب بسیاری از مغازه ها، بهتر است بهتر بگویم حجره ها، چوبی و بسیار قدیمی بود. در طول بازار که قدم بر می داشتم بوی خوش ادویه جات مختلف، مشام را نوازش می کرد. ابتدای بازار کتابفروشی مرحوم خیام پیراللهی بود که فکر می کنم یکی از قدیمی ترین کتابفروشی های ساوه بود. جلوتر که می رفتی، سر یک کوچه یک دکه نوار فروشی بود که نوارهای سنتی می فروخت. من کاست های "شورانگیز" و "آتش در نیستان" شهرام ناظری و چند کاست سنتی دیگر را از او خریدم و هنوز دارم. جلوتر که می رفتی یک کتابفروشی بسیار قدیمی بود که کتب اسلامی و داستان های قدیمی می فروخت. در دو طرف این کتابفروشی دو سکو برای نشستن وجود داشت. بعد از ظهرها اکثرا" دبیر معارف ما مرحوم حجت الاسلام و المسلمین حاج سید علی اسدی می رفت و روی یکی از این سکوها می نشست و با صاحب کتابفروشی که پیرمردی بسیار فرتوت بود صحبت می کرد. وقتی در این بازار راه می رفتم احساس خیلی مشابهی به "رضا تفنگچی" "سریال هزاردستان" که در بازار سریال راه می رفت، داشتم. از نظر فضا و چیدمان و خیلی چیزهای دیگر با بازار درون سریال هزار دستان بسیار تشابه داشت. من هم خیلی دوست داشتم بروم و در بازار ساوه راه بروم و مغازه ها را ببینم. احساس خیلی خوبی به من دست می داد. حتی هنوز که به آن بازار (که اکنون بکلی عوض شده) فکر می کنم احساس خیلی خوبی به من دست می دهد.

یادش بخیر

و صلی الله علی محمد رسول الله و سلم

بسم الله ای شمس الضحی

این کیست این؟ این کیست این؟ این یوسفِ ثانیست این

خضر است وُ الیاس این مگر؟ یا آبِ حیوانیست این؟

این باغِ روحانیست این یا بزم یزدانیست این؟

سرمه سپاهانیست این یا نورِ سبحانیست این؟

این جانِ جان افزاست این یا جنت الماواست این؟

ساقی خوبِ ماست این یا باده جانیست این؟

تُنگِ شکر را ماند این سودای سر را ماند این؟

این سیم و زر را ماند این شادی و آسانیست این

رَستم من از خوف و رجاء عشق از کجا؟ خوف از کجا؟

ای خاک بر شرم و حیا! هنگامِ پیشانیست این

ای مطربِ داوود دم آتش بزن در رختِ غم

بردار بانگ زیر و بم؛ هنگام سرخوانیست این

مست و پریشانِ توأم؛ موقوفِ فرمانِ توأم

اسحاق و قربان توأم؛ کین عیدِ قربانیست این

گل های سرخ و زرد، بین آشوب بردابرد بین

در قعرِ دریا گرد بین؛ موسی عمرانیست این

هر جسم را جان می کند؛ جان را خدادان می کند

دادِ سلیمان می کند؛ یا حکمِ دیوانیست این؟

گویی شوی بی دست و پا؛ چوگان او پایت شود

در پیشِ سلطان می دوی کینِ سیر ربانیست این

خورشید افشان می رسد مست و پریشان می رسد

با گوی و چوگان می رسد؛ سلطانِ میدانیست این

آن آب باز آمد به جو ؛بر سنگ زن اکنون سبو

سجده کن و چیزی مگو! کین سرِ ربانیست این

بسم الله ای روح البقا

بسم الله ای شیرین لقا

بسم الله ای شمس الضحی

بسم الله ای عین الیقین

السلام علیک یا سید الکریم

آقای قوامی: این آمیزنصرالله هم که نیومد.

حاج کاظم: دیگه الآن باید پیداش بشه.

آقای قوامی: عجب حوصله ای داره این آمیزنصرالله. حاج آقا! میدونی این چند ساله شبای جمعه میره حضرت عبدالعظیم؟

حاج کاظم: والله ۲۰ سالشو که من یکی یادمه! خیلی وقته.

آقای قوامی: عجب فلسفه ای داره. بنازم به این پشتکار.

حاج کاظم: اگر از آسمون تگر بباره جفتی یه سیر، دم دمای غروب پنج شنبه را میفته طرف حضرت عبدالعظیم. صبح جمعه، نماز صبحو که خوند را میفته و میاد.

بخشی از دیالوگ سریال سایه همسایه مربوط به حدود ۴۰ سال پیش.

السلام علیک یا عبدالعظیم حسنی، السید الکریم و رحمت الله و برکاته.