یادش بخیر. بی بی جان همیشه مرا از باقی نوه هایت بیشتر دوست داشتی و تکریم می کردی نه بخاطر اینکه نوه ارشد بودم بلکه واقعا" مرا بیشتر دوست می داشتی. بی بی جان هی می گفتی "اگر دردم یکی بودی چه بودی؟" من آن وقتها معنی این حرفت را نمی فهمیدم. الآن که از مرز ۵۰ سالگی عبور کرده ام بیشتر معنی حرفت را می فهمم. آری درد خود انسان یک طرف و دردهای مردم را که می بینی و نمی توانی برایشان کاری بکنی یک طرف دیگر.

بی بی جان خدا را شاکرم که قبل از اینکه تو را از من بگیرد اجازه داد یکبار دیگر در آغوشت بکشم و بوی بهشت را از وجودت استشمام بکنم. بی بی جان یادت هست برای آخرین بار که دیدمت به شما عرض کردم: "بی بی جان خیلی کار خوبی کردی که آمدی" و سپس تو را در آغوش گرفتم. آن موقع خودم هم نمی دانستم چرا این حرف را زدم تا اینکه ۲ روز بعد پروردگار قادر متعال شما را از من گرفت. حتی یکبار ندیدم که یک وعده از نمازهایت قضا بشود. تا اذان می گفت وضو می گرفتی و نمازت را همیشه در اول وقت می خواندی. برای همین بود که خداوند مرگی با آرامش و بدون درد را برایت رقم زد. یادم هست وقتی من و دایی کوچکم بعد از آنکه وجود پاکت را در بهشت زهرای تهران غسل دادیم و کفن کردیم و با آمبولانس به فرودگاه آوردیم، گرچه با سرعت بسیار آمدیم اما درب بخش بار هواپیما را بسته بودند و با مسئولش هم هر چه چانه زدیم گفت نمی شود. رفتیم و رئیس قسمت بار را دیدیم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتیم. ایشان به مسئول قسمت بار گفت: "مگر نمی بینی عزا دارند؟! زود درب قسمت بار را باز کن و کار این بندگان خدا را راه بینداز". خدایش خیر دهد. تو را به قسمت بار سپردم و برای آخرین بار تابوتت را دیدم که به سمت آبادان فرستاده شد تا در خاک آنجا به آرامش ابدی برسی و دیگر خداحافظ. متاسفانه بدلیل رفتارهای برخی افراد نابهنجار نتوانستم در مراسمت در آبادان حضور داشته باشم. مرا ببخش بی بی جانم. مرا ببخش. می دانم که می بخشی. قلبت چون دریای مهربانی بود که از طپش ایستاد.

خوب یادم هست که یکسال به پرواز ملکوتیت مانده بود که تقریبا" هفته ای یکبار خوابت را می دیدم. تلفن را بر میداشتم و به منزلت در محله ذوالفقاری آبادان (که اکنون دیگر نیست و فرخته شده) زنگ می زدم که گوشی را بر می داشتی و با صدای گرمت به قلبم قوت می دادی. یکبار قبل از وفاتت خوابت را دیدم که در منزل ذوالفقاری تنها بودی و در خواب به من گفتی: "بی بی تنها هستم". سراسیمه از خواب بلند شدم. صبح بود و تلفن را برداشتم و به شما زنگ زدم. بعد از سلام و احوال پرسی عرض کردم: "بی بی جان تنها هستی؟!" گویا سخن از دل پاکت گفتم که گفتی: "آره بی بی جان معلومه که تنها هستم. معلومه که تنها هستم". بعد از وفاتت هم طی یکسال چندین بار خوابت را دیدم. البته الآن هم هر از چندگاهی به خوابم می آیی. خیلی خوب یادم هست که در آن یکسال بعد از فقدانت یکبار به خوابم آمدی و گفتی: "بی بی برای ... خیلی نگران هستم" و نام دایی کوچکم را آوردی. به شما عرض کردم بی بی جان نگران نباش ان شاء الله چیزی نمی شود (که متاسفانه شد). در آن خواب به شما عرض کردم: "بی بی جان برایم دعا می کنی؟" که به محکمی دو بار گفتی: "آره بی بی جان معلومه که برایت دعا می کنم". دعایت همیشه بدرقه راهم بوده و هنوز هست. گرچه به دایی پیام شما را رساندم اما شاید بعنوان یک خواب پریشان به آن توجهی نکرد و کمتر از یک ماه چه به روزش آمد. متاسفانه شریک دایی کوچکم سرش را کلاه گذاشت و تمام اموالش را که مبلغ قابل توجهی بود از دستانش بدر آورد.

اکنون حدود ۱۶ سال از رفتنت می گذرد اما چکنم با دلم که هر گاه به یادت می افتد جگرم را آتش می زند.

روحت قرین رحمت حق بی بی گلم