دوصد گفته چون نیم کردار نیست
گفته اند که شخصی برای یافتن کار راهی تهران شد و دست برقضا روبروی دانشگاه تهران در خیابان انقلاب مشغول به کار شد. طی چند وقتی که در آنجا کار می کرد مکرر مشاهده می کرد که شخصی با سر و وضع بسیار مناسب و آراسته صبح ها وارد دانشگاه می شود و بعد از ظهرها بعد از اتمام کار از دانشگاه خارج می شود درحالیکه یک کتاب قطور در زیر بغل حمل می کرد. کنجکاو می شود و یک روز جلوی راه مرد دانشگاهی را می گیرد و بعد از سلام به ایشان عرض می کند: "ببخشید شغل شما چیست؟" ایشان می گویند: "استاد دانشگاه هستم". مجددا" سوال می کند: "این کتاب چیست؟" ایشان می گویند: "کتاب فلسفه است". مجددا" سوال می کند: "فلسفه چیست؟" استاد می گوید: "بگذارید با ذکر یک مثال برایتان توضیح بدهم. شما ماهی دوست دارید؟" ایشان می گویند: "بله". استاد می گویند: "ماهی هم آب را دوست دارد. درسته؟" ایشان می گویند: "بله". استاد می گویند: "پس نتیجه می گیریم که جنابعالی هم آب را دوست دارید". آن مرد می گوید: "عجب!!!". سپس راهی شهرشان می شود و در آنجا یک کتاب قطور برمی دارد و در کوی و برزن رفت و آمد می کند. یکی از همشهری هایش کنجکاو می شود و از او سوال می کند: "این کتاب چیست؟" ایشان می گوید: "کتاب فلسفه است". مجددا" سوال می کند: "فلسفه چیست؟" مرد حامل کتاب می گوید: "بگذارید با ذکر یک مثال برایتان توضیح بدهم. شما ماهی دوست دارید؟" ایشان می گویند: "خیر!!!". مرد حامل کتاب می گوید: "ای فلان فلان شده!!!".
آری
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست