حدود دو سال پیش اوایل پاییز بود که برای خرید چند عدد پیچ و مهره راهی خیابان قزوین پاساژ فرجی شدم چون آنجا بورس پیچ و مهره است. خرید کردم و از عرض خیابان عبور کرده و به ضلع شمالی خیابان قزوین رفتم و از آنجا به سمت شرق یعنی میدان قزوین حرکت کردم که از آنجا ماشین سوار بشوم و به میدان انقلاب و بعد به منزل برگردم. همانطور که به میدان قروین نزدیک شدم به یکباره یک دختر جوانی سینه به سینه من شد. من ناگهان به عقب رفتم طوری که نزدیک بود به داخل جوی آب بیفتم. یک لحظه نگاهی به ایشان انداختم. دختری حدود ۲۲-۲۱ ساله با موهای خرمایی و بسیار زیبا بود. چشمانم را بلافاصله به زمین دوختم. ایشان از اینکه به یکباره سد راه من شده بود عذر خواهی کرد و گفت: آقا دارید ۲۰۰ هزار تومن از روی برادری به من بدهید. من عرض کردم ببخشید. جالب بود که کنار عابر بانک هم ایستاده بود بلکه مثلا" شاید برایش کارت به کارت هم بکنند. من راهم را کج کردم و از کنار ایشان به مسیرم ادامه دادم و به آنسوی میدان قزوین رفتم تا ماشین سوار شوم. از روی کنجکاوی ایستادم و از دور نظاره گر آن بودم که این دختر جوان جلوی هر کس و ناکسی را میگرفت و تقاضای پول میکرد. فکر می کنم بیش از ۱ دقیقه نشد که به یک موتور سوار گفت و او هم سوارش کرد و رفتند و در شلوغی خیابان گم شدند.

ای وای بر من. ای وای بر من. ای اف بر تو سید وحید. شاید اگر آن ۲۰۰ هزار تومن را به او می دادی حداقل دیگر در آن روز به بیراهه نمی رفت. شاید فرجی می شد و راهش عوض می شد. شاید... ای وای از آتش جهنم. ای خاک بر سرت سید وحید. ای خاک بر سرت.